تبليغاتX
دانشکده زبان فارسی رودهن
سلام دوستان عزیز...

عمر این وبلاگ هم به پایان رسید...

آدرس وبلاگ شخصی بنده

اشعار و دلنوشته های سید حامد رحمتی

http://hamedel.blogfa.com


/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در شنبه 1391/01/05 و ساعت 19:54 |
هیچ شباهتی به یوسف نبی ندارم

 

نه رسولم

 

نه زیبایم

 

نه عزیز کرده ام

 

نه چشم به راهی دارم

 

فقط در چاه افتاده ام

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در یکشنبه 1390/10/04 و ساعت 18:46 |
وقتی تو با من نیستی
وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند
غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن چه می ماند
از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟
از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟
وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند
از من اگر کوهم، اگر خورشید، اگر دریا
بی تو میان قاب پیراهن چی می ماند
بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را
غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند
وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد
از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند
وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در یکشنبه 1390/10/04 و ساعت 18:40 |
آقا اجازه؟
آقا اجازه ؟ شعر من هست آب بابا

یادش بخیر... من ، کودکی و تاب ، بابا...

آقا اجازه ؟ درد دلهایم زیاد است

مادر نشسته گوشه ای بیتاب ، بابا

بر روی تختش ، خس خس سینه و دردی...

من هم صدایش میزنم... با...  ، باب... ، بابا...

آقا اجازه ؟ درس ها را خوب حفظم

درسی که یادم هست از خوناب ، بابا

آقا اجازه ؟ ((ش)) شبیه شیمیایی...

راهی این جنت شد از این باب ، بابا

آقا اجازه ؟ ((د)) شبیه یک دلاور

چیزی که مانده از تنش یک قاب ، بابا...

جانباز تمثال وفاداریست آقا

بهر شهادت می شود بی خواب . بابا...

زخم تنش در آسمان چون آفتاب است

شب ها همیشه می شود مهتاب . بابا...

زخمی ترین شعرم فدای تار مویش

با هر دمش دریا شود گرداب . بابا...

آقا اجازه دست هایم درد دارد

از این جریمه های سخت آب بابا...


شاعر : سید حامد رحمتی

1390

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در سه شنبه 1390/07/19 و ساعت 1:16 |
فروع...
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای زامروزها،دیروزها

دیدگانم همچودالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اطاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه می ماند به جای
تار مویی،نقش دستی،شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان می شود

می شتابند ز پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک،دامن گیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در چهارشنبه 1390/07/13 و ساعت 2:16 |

ای داد بیداد...

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در دوشنبه 1390/07/11 و ساعت 16:41 |
كوك كن ساعتِ خویش !  

             اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر

                          دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

 كوك كن ساعتِ خویش !

             كه مـؤذّن ، شبِ پیـش

                          دسته گل داده به آب

                                 . . . و در آغوش سحر رفته به خواب

 كوك كن ساعتِ خویش !

             شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

                                       كه سحر برخیزد

                                    شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

                                                        دیر برمی خیزند

 كوك كن ساعتِ خویش !

                      كه سحر گاه كسی

                         بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست

                             كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

 كوك كن ساعتِ خویش !

             رفتگر مُرده و این كوچه دگر

                          خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

 كوك كن ساعتِ خویش !

             ماكیان ها همه مستِ خوابند

                          شهر هم . . .

                                 خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

 كوك كن ساعتِ خویش !

             كه در این شهر ، دگر مستی نیست

                  كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد

                            از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

 كوك كن ساعتِ خویش !

             اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،

                              و در این شهر سحرخیزی نیست   

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 23:1 |
اخم می کنم

تا ببینی جدی شدم.

چرا اینگونه سراغم می آیی؟

من به تمنای گریه ات نیست،

که تا سال ها،

تا قرن ها،

تا پایان تلخی،

زیر این خاک سرد،

قصد خفتن کرده ام.

معرفتی مانده اگر

یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته،

برای من،

لبخند بزن ،لبخند !!

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 22:56 |
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 22:53 |
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 22:51 |
حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

                 وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی  !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

 آه  ای دریغ و حسرت همیشگی ...

ناگهان 
           چقدر زود
                         دیر می شود!

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 22:50 |
چه حقیر است این عشق،
گر بماند به میان من و تو،
خود بمیرد در خود،
گر ببندد در خود،
و بماند به میان من و تو .
عشق در بسته ،
ناسزایی ست به عشق همگان .
او که سیبی را دوست می دارد،
به همه مهر می ورزد.
که همه از گوهریکتایند.
من به خوبی می دانم،
که ورای من و تو ،
هستی هست ،
عشق ما می میرد،مگر آزادشود..
رفتنت رنج من است ،
رنج من عشق من است ،
پس رهایت خواهم کرد ،
که تو را آزاد دوست می دارم ...

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 22:50 |
پاییز
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد، خدا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش، صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند       

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 22:17 |
خوب رویان!!!
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

                باید از جان گذرد هرکه شود عاشقشان

 روز اول که سرشتند ز خاکی گلشان

                سنگی اندر گلشان بود ، همان شد دلشان

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 22:14 |
آنچه نامش را عشق گذاشتم

هوسی است زود گذر

شهوتی است بی پایان

آنکه او را معشوق خواندم

صیادی است بی رحم

شکارچی است بی رحم

من در این قصای خانه جهان محکومم

تا پروانه ای باشم در حسرت نور شمع


من در این زندان تنهایی اسیرم

تا عاشقی باشم در پی معشوقی مرده

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 22:12 |
ای عاشق
فریاد نزن ای عاشق

من صدایت را درون قلب خود می شنوم

درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود می نگرم

فریاد نزن ای عاشق، فریاد نزن

بی سبب نیست چنین فریادم

بی گناه در دام عشق افتادم

چه درست و چه غلط

زندگی هم خودم و هم تو رو بر باد دادم


اگر احساسمو می فهمیدی

قلبتو دوباره می بخشیدی

لحظه ی پایان این دیدار رو

روز آغازی دگر می دیدی

اگه بیهوده نمی ترسیدم

عشقو اون جوری که هست می دیدم

شاید این لحظه ی غمگین وداع

قلبمو دوباره می بخشیدم

کاش از این عشق نمی ترسیدم


ما سزاواریم اگر گریانیم

این چنین خسته و سرگردانیم

ما که دانسته به دام عشق افتادیم

چرا از عاشقی رو گردانیم

وقتی پیمان دلو میبستیم

گفته بودیم فقط عاشق هستیم

ولی با عشق نگفتیم هرگز

از دو ایل نا برابر هستیم

از دو ایل نا برابر هستیم

نه گناه کاریم نه بی تقصیریم

منو تو بازیچه ی تقدیریم

هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق

با دلو احساس خود درگیریم

بیشتر از همیشه دوست دارم

گر چه از عاشقی وعاشق شدن بی زارم

زیر آوار فرو ریخته ی عشق

از دلم چیزی نمانده که به تو بسپارم

تو که همدردی مرا یاری بده

به منه عاشق امیدواری بده

اگر عشق با ما سر یاری نداشت

تو به من قول وفا داری بده

تو به من قول وفا داری بده

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 22:11 |
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 22:9 |
کفر

خدا یا کفر نمی گویم!

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!


دکتر شریعتی
/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در جمعه 1390/07/08 و ساعت 22:36 |
صنایع بدیع

 

اموری را که موجب زیباییی و آرایش سخن میشود محسنات،صنایع، یا صنعتهای بدیع میگویند و آن به دو قسم لفضی و معنوی میباشد. 

صنعت (بدیع)لفظی - آن است که زیبایی کلام مربوط به الفاظ باشد، که اگر الفاظ را با حفظ معنی تغیر دهیم زیبایی از بین رود. مثال در نثر مسجع:
"هنر چشمهء زاینده است و دولت پاینده." اگر به جای پاینده جاویدان گوییم، حسن نثر مسجع از بین میرود. 
صنعت جناس تام در این بیت سعدی :
ندانم از سر و پایت کدام خوبتر است
چه جای فرق که زیبا ز فرق تا قدمی
که اگر بگوییم:
"چه جای فرق که سر تا به پای زیبایی" حسن جناس از بین میرود. 

صنعت (بدیع)معنوی - آن است که حسن کلام مربوط به معنی باشد نه لفظ، چندانکه اگر الفاظ را با حفظ معنی تغیر دهیم، آن زیبایی همچنان باقی بماند. مثال حسن تعلیل در این شعر:
"آن زلف تابدار بر آن زلف چون بهار
گر کوته است، کوتهی از وی عجب مدار"
ارچند چنین گوییم:
"بر رخت زلف کوته است بلی
هست کوتاه شب به فصل بهار"

صنعت حسن تعلیل به حال خود باقی میماند.

بحث در ارتباط با صنایع مهم لفظی

تسجیع -

یعنی سخن باسجع و آن سخن را مسجع گویند و جمله های  مشابه را قرینه گویند.  سجع آن است که کلمات آخر قرینه ها در وزن یا حرف روی یا هردو موافق باشند.  

سجع بر سه قسم است: متوازی، مطرف، و متوازن

سجع متوازی - آن است که کلمات در وزن و حرف روی هردو مطابق باشند: کار، بار- دست، شست-خامه، نامه

سجع مطرف - آن است که الفاظ در حرف روی یکی و در وزن مخالف باشند: کار، شکار  -  دست، شکست  - شانه، نشانه

سجع متوازن - آن است که کلمات قرینه در وزن متفق و در حرف روی مختلف باشند: کام، کار  -  نهال، بهار  - پاک،صاف. 

شعر مسجع
اصطلاح سجع بیشتر در نثر گفته میشود اما گاهگاهی شعر را نیز مسجع میگویند:
ربع از دلم پرخون کنم، اطلال را جیحون کنم
خاک دمن پرخون کنم، از آب چشم خویشتن
موازنه
نوعی از سجع متوازن است که مخصوص به نثر و اواخر قرینه ها نباشد و آن چنان است که در قرینه های نظم یا نثر، کلماتی را بیاورند که هر کدام با قرینه’ خود در وزن یکی و در حرف روی مختلف باشند.  مثال در نثر: "فلان را کرم بی شمار است و هنر بی حساب،دارای عزمی است متین و طبعی کریم."
در شعر:
مشک و شنگرف است گویی ریخته بر کوهسار
نیل و زنگار است گویی بیخته در مرغزار
از زمین گویی برآوردند گنج شایگان

در چمن گویی پراگندند در شاهوار

ترصیع  (تاج مرصع)-

آن است که در قرینه های نظم یا نثر، هر لفظی با قرینهء خود در وزن و حروف روی مطابق باشند. ترصیع نوعی از سجع متوازی است که به نثر و اواخر قرینه ها اختصاص نداده باشیم.  مانند: شام رفته و بام خفته، سال از عد بیرون و مال از حد افزون.  یا در نظم:

ای منور به تو نجوم جلال -وی مقرر به تو رسوم کمال                                      بوستانیست صدر تو زنعیم - آسمانیست قدر تو ز جلال

تضمین المزدوج

آن است که کلمات را نزدیک به یکدیگر بیاورند که در حرف روی موافق باشند، مثال:

"اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش."

تجنیس - جناس

آن است که گوینده یا نویسنده در سخن خود کلمات هم جنس را بیاورد که در ظاهر به یکدیگر شبیه و در معنی مختلف باشند.  جناس بر نه قسم است.

-جناس تام - آن است که الفاظ در نوشتن و گفتن یکی و فقط در معنی مختلف باشند.  مانند:
"بگیر چنگ به چنگ اندرو، غزل بسرای" چنگ اول یعنی همان آلهء موسیقی و چنگ دوم در دست گرفتن است.  یا
تار زلفت را جدا مشاطه گر از شانه کرد
دست آن مشاطه را باید جدا از شانه کرد

- جناس ناقص - آن است که ارکان جناس در حروف یکی و در حرکت مختلف باشند. مانند:

صبحدم نالهء قمری شنو از طرف چمن
تا  فراموش  کنی  فتنهء  دور قمری

-جناس زاید -  آن است که یکی از کلمات متجانس را حرفی بر دیگری زیادت باشد:

در اول کلمه: طاعت - اطاعت،  تاب - عتاب
در آخر کلمه: خام - خامه، جام -  جامه،

در وسط کلمه: قامت - قیامت، نرد -  نبرد

- جناس مرکب - آن است که یکی از دو رکن جناس،بسیط و دیگری مرکب باشد:‌
هر خم از زلف پریشان تو زندان دلیست
تا نگویی که اسیران کمند تو کمند
جناس مرکب مقرون - هرگاه کلمات به هم شبیه باشند:
بد او خسروی نامور شهریار - شهی کش نبد کس به صد شهر  یار
جناس مرکب مفروق - هر گاه در کتابت مختلف باشند:

یکی دختری بود کز دلبری - پری را به رخ کردی از دل بری

- جناس مطرف -آن است که دو رکن جناس در حرف آخر مختلف باشند: آزار - آزاد، یاد - یار.
جناس مضارع و لاحق - آن است که دو رکن در اول یا وسط مختلف باشند. اگر تلفظ آنها بهم مشابه (قریب المخرج) باشد (ب-پ،ر-ل..) آنرا جناس مضارع گویند:
علمی که ز ذوق شرع خالیست - حالی سبب سیاه حالی است
اگر مخرج از هم دور باشد (ر-ز، د-ه، ج-ن) آنراجناس لاحق گویند:
نقطه گه خامهء رحمت تویی - خامه بر نقطهء زحمت تویی

جناس خط یا جناس مصحف:  آن است که ارکان جناس در کتابت یکی اما در نقطه گذاری مختلف باشند: بیمار-تیمار، پیر-تیر، شور- سوز:

درشت است پاسخ و لیکن درست - درستی درشتی نماید نخست.

- جناس لفظ یا لفظی - آن است که کلمات متجانس در تلفظ یکی اما در کتابت مختلف باشند:‌ خوار-خار، خواست- خاست، ناظر-ناضر، محظور محذور
ز هر جای خواهشگران خاستند - ز زابل مراورا همی خواستند

- جناس مکرر (مزدوج یا مردد) - آن است که دو رکن جناس را در آخر سجعهای نثر یا در آخر ابیات پهلوی هم آورده باشند:
"در مجلس بزم شما رود و سرود است و ما زار و نزار."
چون به طرف باغ بنماید گل خودروی روی

دست دلبر گیر و جای اندر کنار جوی جوی...

اشتقاق یا اقتضاب
از فرع جناس است.  آن است که در نظم یا نثر الفاظی را بیاورند که حروف متجانس به همدیگر شبیه باشد، خواه از یک ریشه مشتق شده باشند: رسول، رسایل،رسیل و خواهان، خواهش.  یا از یک ماده مشتق نشده باشند اما حروف چنان شبیه باشند که الفاظ که ظاهرآ اشتقاق شوند: آستان- آستین،  زمان-زمین، کمان-کمین:

رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس - گویا ولی شناسان رفتند ازاین ولایت.

قلب یا مقلوب
قلب یعنی واژگونه کردن و مقلوب یعنی واژگونه.  آوردن الفاظی که حروف آنها مقلوب یکدیگر باشد. چون در بعضی حروف آمده باشد آنرا قلب بعظ گویند مانند: شاعر- شارع ، رحیم - حریم
از آن جادوانه دو چشم سیاه - دلم جاودانه عدیل عناست
و چون قلب در تمام حروف دو کلمه واقع شده باشد آنرا قلب کل میگویند: زار-راز، گنج-جنگ، تاریخ-خیرات
همدمی نیست تابگویم راز - خلوتی نیست تا بگریم زار

قلب کامل آن است که از هردو طرف جمله یا مصرع یک شکل خوانده شود:
شکر بترازوی وزارت برکش.

ردالعجزعلی الصدر (تصدیر)

صدر یعنی کلمهء اول مصراع اول
عروض یعنی کلمهء آخر مصراع اول
ابتدا یعنی کلمهء اول مصراع دوم
ضرب و عجز یعنی کلمهء آخر مصراع دوم.  
کلماتی که در میان واقع میگردند بنام حشو یاد میشوند.  پس ردالعجز علی الصدر آن است که لفظی که در اول بیت یا جملهء نثر آمده آن را در آخر بیت یا جملهء نثر بیاورند.  

عصا برگرفتن نه معجز بود - همی اژدها کرد باید عصا.

ردالصدر علی العجز

آن است که کلمهء که درآخر بیت آمده باشد در اول بیت بعدی بیاید:
قوام دولت و دین، روزگار فضل و هنر - ز  فضل وافر تو یافت،ز یب  و فر  و نظام   

نظام ملت وملکی عجب نباشد اگر - به رونق است در این روزگار کلک و حسام

ردالمطلع  

بیت اول غزل و قصیده را مطلع و بیت آخر را مقطع گویند.  بعضآ مصراع اول یا دوم مطلع را در مقطع تکرار مینمایند که بر حسن کلام بیافزاید و سخن دارای حسن ختام گردد:                 ای صبا نگهتی از کوی فلانی بمن آر - زار و بیمار غمم راحت جانی بمن آر

و در مقطع:
دلم از پرده بشد دوش چو حافظ میگفت- ای صبا نگهتی از کوی فلانی بمن آر 

ردالقافیه
آن است که قافیهء مصراع اول مطلع را در آخر بیت دوم تکرار کنند که باعث حسن کلام گردد:
عاشق بیدل کجا با خلق عالم کار دارد - بگذرد از هردو عالم هرکه عشق یار دارد
کار ما با عشق و مستی، نیستی در عین هستی - بگذرد از خود پرستی، هرکه با ما کار دارد       

چنین تکرار در دیگر ابیات جایز نیست.

طرد و عکس
چنان است که مصراع اول را با تقدیم و تاخیر کلمات در مصراع دوم تکرار کنند مشروط برآنکه باعث حسن کلام گردد وگرنه اجتناب لازم است:
بوستان  بر سرو  دارد  آن  نگار  دلستان  -   آن  نگار  دلستان،  بر  سرو  دارد  بوستان
گلستان باشد شگفته، بر صنوبر بس عجب - بر صنوبر بس عجب باشد شگفته گلستان

اعنات (لزوم مالایلزم یا التزام)

آن است که شاعر یا نویسنده به قصد آرایش کلام یا هنرنمایی، آوردن حرف یا کلمه یی را ملتزم شود که اصلآ لازم نباشد.  مثال گلشن را به التزام حرف (ش) با روشن، جوشن قافیه کنند، در حالیکه میتوان با گلخن، مسکن، و تن مقفا ساخت.  مثال دوم: مایل را با شمایل متمایل،حایل مقفا سازد، در حالیکه میتوان با دل،گل، و حاصل نیز مقفا ساخت.

التزام کلمه آن است که شاعر یک کلمه را در هر بیت مکررآ ذکر نماید.  
حذف (تجرید)

یکی از فروع التزام است که شاعر یا نویسنده مقید باشد که حرف الف یا نون یا هیچکدام از حروف نقطه دار را استفاده نکند.

ذوقافیتین

اشعاری که دو قافیه پهلوی یکدیگر داشته باشد:

ای از مکارم تو شده در جهان خبر - افکنده از سیاست تو آسمان سپر

تشریع (توام)
یکی از انواع ذوقافیتین میباشد.  تشریع آن است که بنای شعر بر دو قافیه گذازند قسمیکه آنرا به هرکدام که ختم کنند و زن و قافیه صحیح باشد، مانند:

ساقیا فصل بهار و موسم گل وقت بستان - جام می ده تا به کی داری تعلل پیش مستان

چون اجزا را حذف کنیم، این بیت بیرون میشود:

ساقیا فصل بهار و موسم گل - جام می ده تا به کی داری تعلل

ذوبحرین (ذووزنین یا متلون و ملون)
شعری است که به دو وزن یا بیشتر از آن توان خواند
غارت جان گرمی رفتار او - آفت دل نرمی گفتار او

در دو وزن سریع (مفتعلن مفتعلن فاعلن) و رمل (فاعلاتن فاعلاتن فاعلن) خوانده میشود.

توشیح
آن است که در اول یا اواسط ابیات حروف یا کلماتی مرتب بیاورند که چون با هم یکجا شوند متضمن بیان مقصود باشد یا نام کسی بیرون آید، و آن شعر را موشح میگویند.
ای کف راد  تو در  جود  به از  ابر  بهار  -   خلق را با کف تو، ابر بهاری به چکار
بیش از اندازه‘ این طایفه، (بر بنده نهار -    جود تو بار گران) زان دو کف گوهر بار
دیگرانند چو من بنده و (من بنده زشکر -    عاجزم چون دگران) وز خجلی گشته فگار
عجز یکسو نه و انگار که (کردستم جرم -   سوی عفوت نگران) مانده و دل پر تیمار

توخداوندی،احسان کن و(این جرم به فضل - زین رهی در گذران) زانکه تویی جرم گذار                               

چنین استخراج میشود:

بر   بنده  نهاد ،  جود  تو  با ر گران   - من بنده زشکر، عاجزم چون دگران
کردستم جرم، سوی عفوت نگران - این جرم به فضل،زین رهی در گذران

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در سه شنبه 1390/06/29 و ساعت 12:15 |
عباراتی چند از علم بدیع یا علم آرایش سخن

واج آرایی

تکرار یک واج یا یک حرف در کلمات یک مصراع یا بیت به گونهء که کلام را آهنگین سازد. مثال حرف (ش) در مصرع ذیل

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی - سعدی

یا حرف- خ

 خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد/ که تا زخال تو خاکم شودعبیر آمیز - حافظ

 

قلب

جا بجا کردن اجزای ترکیب های وصفی و اضافی، ترکیب های تازه با معانی تازه و عمیق

می گفت گرفته حلقه در بر/ کامروز منم چو حلقه بر در

گربه اهلی ترین و حشی و وحشی ترین اهلی است

 

قلب کامل

جمله را از اول تا آخر یا از آخر تا اول که بخوانند، هر دو یکی باشد

شکر بترازوی وزارت برکش           و یا:             شو همره بلبل بلب هر مهوش

 

تناقض یا پارادوکس

آوردن دو کلمه یا معانی متناقض که آفرینندهء زیبایی باشند

از خلاف آمد عادت بطلب کام که من/ کسب (جمعیت) از آن زلف (پریشان) کردم   (حافظ

هرگز وجود (حاضر) (غایب) شنیده ای/ من در میان جمع و دلم جای دیگر است   (سعدی

که عشق (آسان) نمود ولی افتاد (مشکل) ها   (حافظ

چنین نقل دارم ز مردان شاه/ (فقیران منعم) (گدایان شاه)     (سعدی

فلک در خاک می غلتید از شرم سرافرازی/ اگر میدید (معراج) ز (پا افتادن) ما را     (بیدل

اسلوب معادله

ارتباط معنایی دو مصرع بر پایهء تشبیه که ظاهرآ هیچ گونه ارتباطی با هم ندارند و میتوان علامت (=) در میان دو مصرع گذاشت

بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود = پستهء بی مغز چون لب واکند رسوا شود   (صایب

وداع غنچه را گل نام کردند / طرب را ماتم غم آفریدند   (بیدل

عیب پاکان زود بر مردم هویدا می شود / موی اندر شیر خالص زود پیدا می شود

مراعات نظیر

آوردن واژه هایی از یک مجموعه که با هم تناسب دارند. این تناسب میتواند از نظر جنس، مکان، زمان و غیره باشد

مزرع سبز فلک دیدم و داس مهء نو/ یادم از کشتهء خویش آمد و هنگام درو   (حافظ

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار اند / تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری   (سعدی

حسن تعلیل

آوردن علت ادبی و ادعایی است برای قناعت خاطر مخاطب. با وصف آنکه حسن تعلیل علمی و منطقی نیست، مخاطب آنرا از علت اصلی دلپذیرتر می یابد...و راز زیبایی در همین نکته است

از شخصی پرسیدند: هنگام غروب، خورشید چرا زردروی است؟ گفت: از بیم جدایی

هنگام سپیده دم خروس سحری/ دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند به آیینهء شب / از عمر شبی گذشت و تو بی خبری

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم / همه بر سر زبانند و تو در میان جانی   (سعدی

 

من موی خویش را نه از آن میکنم سیاه / تا باز نو جوان شوم و نو کنم گناه

چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند / من موی از مصیبت پیری کنم سیاه   (رودکی

 

گرد آورنده: مسعود اثیم

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در سه شنبه 1390/06/29 و ساعت 12:14 |
اوزان شعر رسمی
اوزان شعر رسمی خود بر دو گونه است:

الف) اوزانی كه مبتنی بر نظم وتساوی هجاها در هر مصراع  شعر است و همه ی اشعار فارسی جز معدودی مستزاد و بحر تحویل  تا زمان نیما یوشیج در این اوزان سروده شده است.

ب) اوزانی كه در آنها نظم میان هجاهای هر مصراع رعایت می شود اما طول مصراع ها یكسان نیست و بر سه نوع است:

1) وزن در قالب مستزاد-- مستزاد، شعری است ( از نوع غزل،مثنوی رباعی و گاه مسمط ) كه در پایان هر مصراع آن مصراع كوتاهی می آید. این مصراع های كوتاه با هم هم وزن هستند.

هر لحظه به شكلی بت عیار بر آمد             دل برد و نهان شد

مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع لن                 مستفعل فع لن

هر دم به لباسی دگر آن یار بر آمد              گه پیر و جوان شد....

2) بحر طویل: شعری است كه هر مصراع آن از تكرار تعدادی نامعین اركان عروضی فعلاتن و مفاعیلن ساخته می شود. در بحرطویل نیز اشعار اندكی سروده شده است.بعضی بحر طویل را عامیانه می دانند اما زبان اشعار بحر طویل عامیانه و محاوره ای نیست.اینك یك مصراع از بحر طویلی كه بر وزن فعلاتن است:

صنمی لاله عذاری، به روش باد بهاری، به نگاه آهوی چینی و به قد سرو خرامان و به رخ چون مه تابان و ، دهن غنچه ی خندان و ، دهن غنچه ی خندان و ، لبش لعل بد خشان و ، زنخدان چو نمكدان....كه ازو وام كند و مهر قمرنور ضیا را....

3) وزن نیمایی: چون وزن عروضی مبتنی بر تساوی نظم هجاهای هر مصراع شعر ، با مفاهیم و احساسات روزگار متناسب نبود فكر یافتن وزن جدیدی در شاعران پیدا شد.

سرانجام نیما یوشیج راهی تازه ابداع كرد  بی آن كه در وزن قدیم لطمه ای وارد شود.

به این صورت كه قید تساوی را برداشت و دست شاعر را در سرودن شعر باز كرد.

در این وزن كه با طبیعت زبان سازگار تر است ، شاعر مجبور نیست بر خلاف طبیعت زبان جمله هایش را مساوی بیاورد تا در مصراع های مساوی بگنجد، زیرا در این وزن مصراع ها جایی تمام میشوند كه كلام خاتمه یابد.

لذا فی المثل اگر شعر در وزن رمل مخبون یعنی ركن فعلاتن باشد به اقتضای معنی ممكن است مصراعی دو فعلاتن داشته یاشد و مصراع های دیگر سه یا چهار یا ..فعلاتن:

می تراود مهتاب           فاعلاتن فع لن

می درخشد مهتاب          فاعلاتن فع لن

نیست یك دم شكند خواب به چشم كس و لیك     فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

غم این خفته ی چند             فعلاتن فعلن

خواب در چشم ترم می شكند          فاعلاتن فعلاتن فعلن

در این شعر همان طور كه ملاحظه می كنید اختیارات شاعری فاعلاتن به جای فعلاتن آمده است و فع لن به جای فعلن

برای كسب اطلاعات بیشتر از وزن نیمایی رك به منابع زیر رجوع كنید:

1) ( نوعی وزن در شعر فارسی امروز)

2) شفیعی كدكنی، محمد رضا : موسیقی شعر

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در سه شنبه 1390/06/29 و ساعت 12:9 |
اوزان دوری
وزن دوری یا متناوب ، وزنی است كه هر مصراع آن از دو قسمت تشكیل می شود و قسمت دوم، تكرار قسمت اول است. به عبارت دیگر، در وزن دوری، هر نیم مصرع در حكم یك مصراع می باشد ، مانند وزن شعر زیر كه مفتعلن فاعلن// مفتعلن فاعلن است: بار غمت -UU-/می كشم -U-/ وز همه عا -UU-/ لم خوشم-U-

كه هر مفتعلن فاعلن گر چه نیم مصراع است اما حكم یك مصراع را دارد.

مشخصات اوزان  دوری:

1) بعد از پاره اول هر مصراع وقفه یا مكثی بالقوه یا بالفغل هست ، چنان كه در شعر فوق بعد از بار غمت میكشم و گر نكند التفات مكثی می توان كرد.

2) وزن دوری از اركان متناوب درست می شود نه از تكرار یك ركن ، مانند وزن شعر فوق كه از تناوب مفتعلن و فاعلن درست شده است.

3) هجای پایانی نیم مصراع اول مثل هجاهای پایانی مصراع ها همیشه بلند است اما به جای آن می توان هجای كشیده یا كوتاه بیاید.

4) هجاهای هر مصراع اعم از كوتاه یا بلند زوج است و معمولا هر نیم مصراع هفت یا پنج هجا دارد.

تعداد اوزان دوری زیاد است اما سه تا از آنها جزء پر كابرد ترین اوزان محسوب می شود:

1) مفتعلن فاعلن//مفتعلن فاعلن:

صبح بر آمد ز كوه چون مه نخشب ز چاه    

ماه بر آمد به صبح چون دم ماهی ز آب

2) مستفعلن فعولن// مستفعلن فعولن:

دل می رور ز دستن صاحب دلا خدا را      

  دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا

3) مستفعل مفعولن// مستفعلم فعولن:

دایم گل این بستان شاداب نمی ماند          

 دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

كاربرد دو وزن دوری زیر نیز زیاد است:

 1) مستفعل فع//مستفعل فع

چندان كه گفتم غم با طبیبان

درمان نكردند مسكین غریبان

2) مفاعلن فاعلن//مفاعلن فاعلن:

جهان فرتوت باز جوانی از سر گرفت    

 به سر ز یاقوت سرخ شقایق افسر گرفت

اوزان مثنوی

مثنوی ها بخش مهمی از شعر فارسی را تشكیل می دهند. با این همه از تمام اوزان شعر فارسی تنها از هفت وزن جهت سرودن مثنوی ها ی مهم استفاده شده:

1) فعولن فعولن فعولن فعل كه وزن حماسی و رزمی است.شاهنامه ی فردوسی در این وزن سروده شده است:

چو فردا بر آید بلند آفتاب                                    

 من و گرز و میدان افراسیاب

این وزن گاهی در پند و اندز هم به كار رفته مثلا بوستان سعدی

2) مفاعیلن مفاعیلن فعولن كه بیشتر مناسب داستان های عاشقانه اسن مانند ویس و رامین گرگانی و خسرو و شیرین نظامی:

شب افروزی چو مهتاب جوانی                        

  سیه چشمی چو آب زندگانی

3) فاعلاتن فاعلاتن فاعلن كه بیشتر مناسب پند آمیز و عارفانه است. منطق الطیر عطار و مثنوی مولوی در این وزن است:

بشنو از نی چون حكایت می كند                      

 از جدایی ها شكایت می كند

4) مفتعلن مفتعلن مفتعل كه گرچه به قول نیما رقص آور است و مناسب با معانی پند نیست اما مخزن الاسرار را كه در معانی پند و حكمت است در این وزن سروده است :

ای همه هستی ز تو پیدا شده                        

خاك ضعیف از تو توانا شده

5) فاعلاتن مفاعلن فعلن كه وزن شاد و نسبتا ضربی است و مناسب مضامین بزمی مثل هفت پیكرنظامی است:

هست بود همه درست به تو                        

 بازگشت همه به توست به تو

اما سنایی اثر حدیقه الحدیقه ی خود را كه در بیان معارف و حكمت است در این وزن سروده است.

6) فعلاتن فعلاتن فعلن كه جامی سبحه الا برار خود را كه پند و عرفانی است در این وزن سروده است:

شمع شو شمع كه خود را  سوزی              

  تا بدان بزم كسان افروزی

7) مفعولن مفاعیلن فعولن كه وزن ضربی و مناسب مضامین عاشقانه است.

لیلی و مجنون نظامی و مجنون و لیلی جامی و هاتفی در این وزن سروده شده است:

غافل منشین كه وقت بازی است             

 وقت هنر است و سر افرازی

كسب اطلاعات بیشتر به منابع زیر رجوع  كنید:

 دكتر تقی وحیدیان كامیار،برسی اوزان دوری، فرخنده پیام ( یادگار نامه ی استاد غلامحسین یوسفی ) انتشارات مشهد 1359ص487 و درباره ی طبقه بندی وزن های شعر ص605

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در سه شنبه 1390/06/29 و ساعت 12:9 |
پركاربرد ترین اوزان شعر فارسی
اوزان شعر فارسی بر سه نوع است: الف- اوزانی كه شاعران به آن ها شعر سروده اند و تعداد آن ها بیشتر از250 تاست ب- اوزانی كه عروضیان خود برای آن ها شعری به عنوان مثال آورده اند.ج-اوزانی كه مثال برای آنها آورده نشده است.
تعداد اوزان پركاربرد را یكی از محققان 29 تا دانسته و دیگری 33تا
این اوزان را بر مبنای نظم میان هجا های كوتاه و بلند آنها می توان به 9 گروه، كه هر كدام شامل 2 یا 3 وزن هستند، و 5 تكوزن مرتب كرد. در عروض سنتی بعضی از اوزان منظم با اركانی تقطیع شده كه نظم آ نها را نشان نمی دهد ولی به گوش كسانی كه با عروض سنتی آشنا دارند ما نوس است.
گروه های اوزان:
گروه یك:
 1) فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن ( رمل مثمن سالم)
روزگار است این كه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر ازین بازیچه ها بسیار دارد
2) فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن‌‌ (رمل مثمن محذوف)
ای مسلمان فغان از جور چرخ چنبری
وز نفاق تیر و قصد ماه و كید مشتری
3) فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
هر كس از زن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
گروه دوم:
1) فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن ( رمل مثمن مخبون )
نظر آوردم و بردم كه وجودی به تو ماند
همه اسمند و تو جسمی،همه جسمن و تو روحی
2) فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبئن محذوف )
نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس
كه چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
3) :فعلاتن فعلاتن فعلن
بت خود را بشكن خوار و ذلیل
نامور شو به فتوت چو خلیل
گروه سه
1) مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن ( رجز مثمن مطوی)
عشق تو بر بود ز من مایه ی مایی و منی
خود نبود عشق تو را چاره ز بی خویشتنی
2) مفتعلن مفتعلن فاعلن ( منسرح مثمن مطوی مكشوف . این وزن دوری است )
كرده گلو پر ز باد قمری سنجاب پوش
كبك فرو ریخته مشك به سوراخ گوش
گروخ چهارم
 1) مستفعل مستفعل مستفعل مستف (هزج مثمن اخرب مكوف محذوب )
تا كی به تمنای وصال تو یگانه
اشكم شود ازهر مژه چون سیل روانه
2) مستفعل مستفعل مستفعل فع ( هزج مثمن اخرب  مكوف مجبوب )
تقدیر كه بر آن كشتنت آزرم نداشت
بر حسن جوانیت دل نرم نداشت
این وزن رباعی است
3) مستفعل مفعولن مستفعلن مفعولن ( هزج مثمن اخرب )
وقتی دل سودایی می رفت به بستا ن
بی خویشتنم كردی بوی گل و ریحان ها
گروه پنجم
1) مستفعلن مفاعل مستفعلن فعل ( مضارع مثمن اخرب مكفوف محذوب )
امروز روز شادی و امسال سال گل
نیكوست حال ما، كه نكوباد حال گل
2) مستفعل مفاعل مفعولن ( مضارع مسدس اخرب مكفوف )
ای آن كه غمگنی و سزا وا ری
واندر نهان سرشك همی باری
3) مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن ( مضارع مثمن اخرب )
ای باد بامدادی خوش می روی به شادی
پیوند روح كردی پیغام دوست دادی
گروه ششم
1) مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن ( هزج مثمن سالم )
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فزیاد می دارد  كه بر بندید محمل ها
2) مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن ( هزج مسدس محذوف )
الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز
گروه هفتم
1) فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
به سبزه درون لاله ی نو شكفته
عقیق است گویی به پیروزه اندر
2) فعولن فعولن فعولن فعل ( متقارب مثمن محذوف )
مگردان سر از دین از راستی
كه خشم خدا آورد كاستی
گروه هشتم
1)
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن ( مجتث مثمن مخبون )
گرم عذاب نمایی به داغ و درد جدایی
شكنجه صبر ندارم بریز خونم و رستی
2)
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن ( مجنث مثمن مخبون محذوف )
به حسن خلق و وفا به یار ما نرسید
تو را درین سخن انكار كار ما نرسید
گرو نهم
1) مستفعل فاعلات مستفعل ( هزج مسدس اخرب مقبوض )
از كرده ی خویشتن پشیمانم
جز توبه ره دیگر نمی دانم
2) مستفعل فاعلات فع لن ( هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف )
لاف از سخن چو در توان زد
آن خشت بود كه پر توان زد

نام اوزان حاصل از تكرار اركان چنین است:
مفاعیلن                         هزج
فاعلاتن                          رمل
مستفعلن                         رجز
فعولن                             متقارب


فعلاتن                             رمل مخبون
مفتعلن                             رجز مطوی
مفاعلن                             هزج مقبوض

نان اوزان حاصل از تناوب اركان چنین است:
مفاعلن فعلاتن، مجبث مخبون
مفعول مفاعیلن ( مستفعل مفعولن )، هزج اخرب
فعلات فاعلاتن، رمل مشكول
مفعول فاعلاتن ( مستفعلن فعولن )، مضارع اخرب
اگر چه واحد وزن شعر فارسی مصراع است اما در عروض سنتی واحد وزن را به پیروی از عروض عرب بیت(دو مصراع ) گرفته اند، لذا اگر بیتی هشت یا شش یا ركن داشته باشد به ترتیب مثمن، مسدس،مربع نامیده می شوند. مثلا وزن تشكیل شده است از هشت مستفعلن رجز مثمن سالم و وزن متشكل از مفاعلن فعلاتن دو بار مجتث مخبون نام دارد. اگر از آخر ركن پایانی وزن یك هجا حذف شود وزن حاصل را معمولا محذوف می نامند .مثلات اگر بیتی هشت فاعلاتن باشد رمل مثمن سالم نام دارد ولی اگر یك هجا از آخر آن فاعلاتن پایان مصراع حذف شود به صورت فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن درز می آید و رمل مثمن محذوف نامیده  می شود.
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن رمل مسدس محذوف نام دارد.
فاعلاتن فاعلاتن فاعل رمل مسدس محذوف نام دارد.
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن هزج مسدس سالم نام دارد
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل هزج مسدس محذوف نام دارد.
و غیره.....

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در سه شنبه 1390/06/29 و ساعت 12:8 |
قافیه و عروض
سلام

مطالبی كه واستون در این وبلاگ قرار می دهم در مورد علم عروض(وزن در شعر فارسی) است كه خودم از این علم لذت كافی را  می برم و امیدوارم شما هم از این لذتی كه خودم دارم شما هم داشته باشید.

میدونم برای بعضی ها این علم نا اشنا است و با خواندن آن در ذهنتان یك علامت تعجب ایجاد می شود اما هدف این وبلاگ این است كه علامت تعجب را در ذهنتان پاك كند و شما را با این علم شیرین آشنا سازد و امیدوارم لذت كافی را از این علم ببرید.لطفا در نظر سنجی شركت كنید(فراموش نكنید!!!!)

وزن در شعر عبارت است: از نظمی  در اصوات گفتار،مثل وزن شعر فارسی كه بر مبنای كمیت هجاها یعنی نظم میان هجاهای كوتاه و بلند است.

عروض علمی است كه قواعد تعیین اوزان شعر (تقطیع) و طبقه بندبی اوزان را، از نظر جنبه ی نظری و علمی به دست می دهد.(وزن شعر فارسی نوشته ی دكتر پرویز خانلری 1337ص 13)

واحد وزن:واحد وزن در شعر فارسی و بسیاری از زبان های دیگر مصراع است لذا وزن هر مصراع شعر در این زبان ها  نمودار وزن مصرا ع های دیگر است، و وقتی شاعر مصراع اول را سرود به ناچار بقیه مصراع ها را در همان وزن باید بسراید.

واحد وزن در شعر عرب بیت است.

قواعد تعیین وزن

برای تعیین وزن یك شعر چهار قاعده باید در نظر گرفت:

1) درست خواندن شعر و درست نوشتن آن

طاعت آن نیست كه بر خاك نهی پیشانی      صدق پیش آر كه اخلاص به پیشانی نیست

را وقتی درست بخوانیم (طاعت آن) به صورت (طاعتان) تلفظ میشود. در تعیین وزن شعر باید خط را تا ممكن است به صورت ملفوظ نزدیك كرد این خط ،خط عروضی نام دارد.در نوشتن شعر به خط عروضی رعایت چند نكته لازم است:

1)اگر در فصیح خواندن شعر همزه ی آغاز هجا (وقتی قبل آن صامتی باشد)تلفظ نشود در خط نیز همزه را باید حذف كرد چنان كه در شعر فوق (طاعت آن) با حذف حمزه به صورت (طاعتان) تلفظ می شود

2)در خط عروضی باید حركات(مصوت های بلند) گذاشته شود(حركاتی مانند مصوت بلند همیشه دومین حرف هجا است). كلماتی مانند (تو) (دو) به صورتی تلفظ میشوند باید نوشته شوند

3)حروفی كه در خط هست اما به تلفظ در نمی آید در خط عروضی حذف میشود. مانند(خویش) كه به این صورت نوشته می شود( خیش)

4)قبلا گفتیم كه مصوت دومین حرف هجا است لذا حروف (و) (ا) وقتی دومین حرف هجا است مصوت هستند و دو حرف به حساب می اید به عنوان مثال (سار)

5)حرفی كه به صورت مشدد تلفظ شود باید به صورت دو حرف نوشته شود مانند عزت كه باید به صورت عززت نوشته شود

2) تقطیع هجایی: یعنی تجزیه ی شعر به هجا ها و اركان عروضی و نخست تقیع هجایی می پردازیم و سپس به تقطیع به اركان.

منظور از تقطیع هجایی مشخص كردن هجاهایی شعراعم از كوتاه،بلند و كشیده است.برای این كار ابتدا باید هجاهای شعر را به دقت جدا،و مرز هر هجا را با خط عمودی كوتاهی مشخص كرد مانن شعر زیر:

م/رن/جان/د/لم/را/ك/این/مر/غ/وح/شی

ز/با/می/ك/بر/خا/ست/مش/كل/ن/شی/ند

سپس علامت هر هجا زیر آن آورده می شود یعنی زیر:

 الف)هجای دو حرفی (كوتاه) علامت u

ب)هجای سه حرفی(بلند) علامت-

ج)هجای چهار حرفی یا پنج حرفی (كشیده)-u

هجای پایانی اوزان شعر فارسی همیشه بلند است و اگر به جای آن هجای كشیده یا كوتاه بیاید حكم هجای بلند را دارد.حال شعرفوق را، علامت هر هجا را زیر آن میگذاریم:

مu/رن-/جان-/دu/لم-/را-/كu/این-/مر-/غu/وح-/شی-

زu/با-/می-/كu/بر-/خا-/ستu/مش-/كل-/ن u/شی-/ند-

3)تقطیع به اركان:پس از تقطیع هجایی می بینیم كه علامت های هجاها دارای نظم خاصی هستند،فی المثل اگر در هجاهای هر مصراع شعر فوق دقت كنیم، نظمی در آن میبینیم،نظمی تكراری (اگر تكرارنبود متناوب می گویند) به این صورت كه اگرآنها را سه تا سه تا جدا كنیم در میابیم كه هر مصرع از تكرار چهار بار (u--) تشكیل شده است :u/--u/--u/--u--

اگر شعر: ای ساربان آهسته ران كارام جانم می رود  

وان دل كه با خود داشتم با دل ستانم می رود

را تقطیع هجایی كنیم به این صورت در میاید:

ای-/سا-/رu/بان-/آ-/هس-/تu/ران-/كا-/را-/مu/جا-/نم-/می-/رu/ود-

هجاهای هر مصرع شعر فوق را اگر سه تا سه تا جدا كنیم نظمی در آن نمیبینیم ولی اگر چهارتا چهار تا جدا كنیم نظم آن ها اشكار میشود، به این صورت كه از تكرار چهار بار (--u--/-u--/-u--/-u-)  تشكیل شده است.در جدا كردن هجاها باید دقت كافی را به كار برد زیرا اگر در جدا كردن هجاها اشتباه رخ دهد نظم شعر به هم میریزد.

حال اگر وزن شعر مرنجان دلم را كه این مرغ وحشی را ببینیم متوجه می شویم كه یك هجای كوتاه و دو هجای بلند چهار بار،تشكیل شده است،آسانتر این است كه بگوییم از چهار بار مثلا((ت تن تن)) یا (ددم دم)  درست شده است. و بگوییم شعر فوق بر وزن (ددم دم ددم دم ددم دم ددم دم )است.از طرفی چون در صرف زبان عرب همه ی كلمات را با فعل می سنجد در عروض عربی و فارسی،هم وزن هجاهای جدا شده ی هر مصراع را(كه نمایانگرنظم وزن هستند) از فعل ساخته اند فی المثل(فعولن) را هم وزن(u---) آورده اند و لذا شعر فوق بر وزن(فعولن فعولن فعولن فعولن) می شود.و به جای (---) مفعولن ساخته شده است و به همین دلیل قالب های دیگر ساخته شده است.

مهم ترین اركان عروضی فارسی 19 تاست كه عبارت اند از:

الف) اركانی كه در آغاز و میان و پایان مصراع می آیند:

1) فاعلاتن= -U--

2) فاعلن= -U-

3)مفاعیلن= U---

4)فعولن= U--

5)مستفعلن= --U-

6)مفعولن= ---

7)فعلاتن= UU--

8)فعلن= UU-

9)مفاعلن= U-U-

10)مفتعلن= -UU-

11)فع لن=(فاعلن) --

ب)اركان غیر پایانی كه در آخر مصراع قرار نمی گیرند.آخرین هجای هر یك از این اركان كوتاه است.

1)فاعلات= -U-U

2)فعلات= U-UU

مفاعیل= U--U

مستفعل= --UU

5)مفعول= --U

6)مفاعل= UU-U 

ج)اركان غیر پایانی كه فقط در آخر مصراع می آیند

1)فعل= U -

2)فع= -

4) چهارمین قواعد تعیین وزن عبارت است:

اختیارات شاعری: چنان كه در مثال های قبل دیدیم وزن شعر فارسی بسیار منظم و دقیق است و نظم و تساوی هجاها در مصراع یك شعر دقیقا رعایت می شود.البته شاعر در سرودن شعر اختیاراتی دارد كه به ضرورت ار آنها استفاده میكنند.اختیارات شاعری بر دو گونه است زبانی و وزنی

1) اختیارات زبانی:در هر زبانی بعضی كلمات دارای دو یا احیانا چند تلفظ هستند و گوینده اختیار دارد هر كدام را كه میخواهد به كار ببرد

1) امكان حذف حمزه:در فارسی اگر قبل از حمزه ی آغاز هجا،حرف صامتی بیاید،حمزه را میتوان حذف كرد مثلا كلمه ی یك هجایی( آب )كه با حمزه شروع شده اگر قبل از آن صامتی (ر) بیاوریم همزه را میتوان حذف كرد.مثلا (در-/ آب-U) را بگوییم (د U/ راب-U) در شعر زیر:

در آن حال پیش آمدم دوستی

كزو مانده بر استخوان پوستی

د(U) /ران-/حا-/لU/پی-/شا-/مU/دم-/دو-/س-/تی-

هجای واژی( د)در اصل مصوت بلند بوده است كه بر طبق این قاعده بر هجای كوتاه تبدیل شده است تا هجای دو مصراع یكسان و وزن درست باشد زیرا اگر (درآن) تلفظ میكرد،هجای اول مصراع اول بلند بود و حال آن كه هجای اول در مصراع دوم كوتاه است

2) تغییر كمیت مصوت ها: شاعر در موارد خاصی مختار است كه به ضرورت وزن شعر، مصوت كوتاه را بلند و یا مصوت بلند را كوتاه تلفظ كند

الف) بلند تلفظ كردن مصوت های كوتاه:مصوت كوتاه پایان كلمه را به ضرورت وزن می توان كشیده تلفظ كرد تا مصوت خای بلند به حساب آید.

نبینی باغبان چون گل بكارد

چه مایه غم خورده تا گل برآید

نu/بی-/نی(u)/با-/غu/بان-/چن-/گل-/ب-/كا-/رد-

چu/ما-/یu/غم-/خu/رد-/تا-/گل-/بu/را-/رد-

چنان كه ملاحظه میكنید هجای سوم در دو مصراع متفاوت است، هجای سوم در مصراع اول بلند و كوتاه نمی شود اما هجای كوتاه مصراع دوم را طبق قاعده می توان بلند تلفظ كرد

ب) كوتاه تلفظ كردن مصوت های بلند:هر گاه پس از كلمات مختوم به مصوت های بلند( و) یا (ی) مصوتی بیاید شاعر اختیار دارد كه مصوت های بلند (و) یا( ی) را كوتاه تلفظ كند تا كوتاه به حساب بیاید. مثال:

در چنان روز مرا آرزویی خواهد بود

آرزویی كه همی داردم اكنون پژمان

در-/چU/نان-/رو-/زU/مU/را-/آ-/رU/زو(U)/یی-/خا-/هد-./بود-

آ/ر/زو/یی/ك/ه/می/دا/ر/د/مك/نون/پژ/مان

چنان چه ملاحظه می كنید هجای دهم مصراع اول بلند است كه طبق قاعده كوتاه تلفظ شده است. 

2) اختیارات وزنی:اختیارات زبانی فقط تسهیلاتی در تلفظ برای شاعر فراهم می كند تا به ضرورت وزن از آن استفاده كند بی آن كه موجب تغییری در وزن بشود،اما اختیارات وزنی امكان تغییراتی كوچك در وزن را به شاعر می دهد.تغییراتی كه گوش فارسی زبانان آنها را عیب نمی شمارند.اختیارات وزنی بر چهار گونه است:

1) بلند بودن هجا آخر مصراع:آخرین هجا آهر مصراع بلند است و شاعر می تواند به جای آن هجا كشیده كوتاه بیاورد مثلا در شعر سعدی:

سرو را مانی و لیكن سرو را رفتار نه     

  ماه را مانی و لیكن ماه را گفتار نیست         

  گر دلم از شوق تو دیوانه شد عیبش مكن   

  بی نقصان و زر بی عیب وگل بی خوار نیست 

آخرین هجا در مصراع اول كوتاه و در مصراع دوم وچهارم كشیده است بی آنكه موجب اختلافی در وزن شود. پس در پایان مصراع فرقی میان هجا كشیده و بلند نیست و همیشه بلند به حساب می آید(در اوزان دوری همین مصداق حكم می كند)هیچ یك از شاعران میان این سه نوع هجا در پایان مصراع فرقی نمی گذارند و هجای كشیده و كوتاه را در حكم هجا بلند می گیرند اما در عروض سنتی به غلط میان هجا بلند و كشیده در پایان مصراع فرق می گذارند.

2) ركن اول بعضی از اوزان ، UU-- (فعلاتن)است :

UU/--UU/--UU/--UU- (فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن)،یا

UU /U-U-/--UU- (فعلاتن مفاعلن فعلن) وغیره.شاعر در سرودن شعر به جای UU-- (فعلاتن) اول وزن می تواند -U-- (فاعلاتن) بیاورد،یعنی هجای كوتاه اول

UU-- را به هجای بلند تبدیل كند اما عكس این درست نیست مثلا  سعدی در وزن:

UU/--UU/--UU/--UU-- این شعر را سرود است:

من ندانستم  از كه تو بی مهر و وفایی        عهد نا بستن از آن به كه ببندی و نپایی

اگر این شعر را تقطیع هجایی كنیم میبینیم كه وزن مصراع اول و دوم شعر با -U-- (فاعلاتن)شروع شده وحال آنكه در اصل وزن UU-- (فعلاتن) بوده است.

این اختیار وزن بسیار رایج است، حتی ممكن است در تمام مصراع  اول شعر نیز صورت بگیرد.

3) شاعر می تواند به جای دو هجای كوتاه میان مصرااع ،یك هجای بلند بیاورد یعنی شاعر به جای  UU- (فعلن) میتواند -- (فع  لن) بیاورد.

هر چه داری اگر به عشق دهی        كافرم گر جوی زیان بینی

هَر-/چU/دا-/ری-/اَU/گر-/بU/عش-/قU/دَU/هی-

كا/ف/رم/گر/ج/وی/ز/یان/بی/نی

همان طور كه  ملاحظه می كنید علامت هجا های(د) و (ق) كوتاه هستند كه طبق قاعده بلند تلفظ می شود.

4) قلب: شاعر به ضرورت وزن می تواند یك هجای بلند  و یك هجای كوتاه كنار هم را جا به جا كند یعنی به جای (-U)  می تواند (U-) بیاورد یا بر عكس. كاربرد این اختیارشاعری كم است و آن هم در (-UU-)(مفتعلن) و (U-U-)(مفاعلن) رخ می دهد:

كیست كه پیغام من به شهر شروان برد         یك سخن از من بدان مرد سخندان برد

كی-/ستU/كU/پی-/غا-/مU/من-/بU/شه- /رU/شر- /وان-/بU/رد-

یك/س/خ/نز/من/ب/دان/مر/د/س/خن/دان/ب/رد

همان طور كه ملاحظه می كنید  اصل وزن مفتعلن -UU- است كه به مفاعلن U-U- تبدیل شده است.

كسب اطلاعات بیشتر می توانید به منابع زیر رجوع كنید:

وزن شعر فارسی دكتر تقی وحیدیان كامیار

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در سه شنبه 1390/06/29 و ساعت 12:7 |
دل‌خوش گرمای کسی نیستم
با همهٔ بی‌سر و سامانی‌ام باز به دنبال پریشانی‌ام

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی‌ام

دل‌خوش گرمای کسی نیستم آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

آمده‌ام با عطش سال‌ها تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام

ماهی برگشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانی‌ام

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی‌ام

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست تشنهٔ یک صحبت طولانی‌ام

ها به کجا می‌کشی‌ام خوب من ها نکشانی به پشیمانی‌ام

/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در یکشنبه 1390/03/15 و ساعت 2:26 |
باباطاهر همدانى
نام اين عارف ربانى در همه مأخذ ايرانى و خارجى باباطاهر ذکر شده است. اين شاعرِ دَر دو بيتى‌هايش خود با روشنى بر اين نام و نشانى تأکيد مى‌کند.


مو از روز ازل 'طاهر' بزادم ازين رو نام باباطاهر ستم

باباطاهر از شعراى نامى و مشايخ بزرگ طريقت در اوايل قرن پنجم يعنى دوران بارورى دانش معرفت در ايران مى‌باشد. ولادتش در همدان مى‌بايست در اوايل قرن چهارم هجرى باشد. بعضى از محققين هم تولدش، را با استفاده از حساب حروف ابجد از اين دو بيتى استخراج کرده‌اند و سال تولدش را ۳۲۶ دانسته‌اند.


من آن بحرم که در ظرف آمد ستم من آن نقطه که در حرف آمد ستم

سر الفى الف قدى برآيو الف قدم که در الف آمد ستم

از نام پدر و گذشتگان او اطلاع درستى در دست نيست و آنانکه پدرش را فريدون دانسته‌اند بنابه نوشتهٔ مرحوم سعيد نفيسى در جلدِ اول کتاب تاريخ نظم و نثر در زبان فارسى درست نيست زيرا او خود شاعرى بود از گُردان فارس که خود داراى دو بيتى‌هائى است. در نزديکى خاکدان باشکوه و بى‌پيرايه‌اش که ساختمانى ساده دارد گورى به‌نامِ فاطمه لارى مى‌باشد که گروهى آن را دايه‌اش دانسته‌اند و گروهى ديگر آن را معشوقه و خواهرش ذکر کرده‌اند. درباره سال مرگش نجم‌الدين ابوبکر راوندى در کتاب راحةالصدور که در سال ۵۹۹ براى سلجوق‌شاه ابوالفتح کيخسرو نوشته است اينگونه به معرفى باباطاهر پرداخته است: شنيدم که چون سلطان طغرل‌بک به همدان آمد از اولياء سه پير بودند، باباطاهر و باباجعفر و شيخ‌حمشاد. کوهکى است بر در همدان آن را خضر خوانند بر آنجا ايستاده بودند، نظر سلطان بر ايشان آمد کوکبهٔ لشکر بداشت و پياده شد و با وزير ابونصر اسکندرى پيش ايشان آمد و دست‌هايشان ببوسيد باباطاهر پاره‌اى شيفته‌گونه بودي، او را گفت اى ترک با خلق خدا چه خواهى کرد. سلطان گفت آنچ تو فرمائى باباطاهر گفت آن کن که خدا مى‌فرمايد..... سلطان بگريست و گفت چنين کنم بابا دستش بستد و گفت از من پذيرفتى سلطان گفت آرى باباسَرِا بريقى شکسته که سال‌ها از آن وضو کرده بود در انگشت داشت بيرون کرد و در انگشت سلطان کرد و گفت مملکت عالم چنين در دست تو کردم بر عدل باش او با توجه به اينکه سلطان سلجوقى طغرل در سال ۴۴۷ هجرى به همدان رفته بود نمى‌توان بر آن تکيه کرد و يا اينکه سال تولدش با آنکه اشاره شد درست نيست زيرا عمر باباطاهر ۱۲۲ سال مى‌شود که به‌نظر بسيار بعيد است. استاد فرزانه دکتر ذبيح‌الله صفا به استناد گفتهٔ هدايت در مجمع‌الفصحا سال مرگش را ۴۱۰ هجرى ذکر کرده است که با توجه به سال تولدش درست به‌نظر مى‌رسد.

اينک براى گذشتن از هاله‌هاى مبهمى که زندگى او را چون ديگر بزرگان دربر گرفته، بهتر است زادگاه و نحوهٔ زندگيش را از زبان خود شاعر بشنويم که به اين دو بيتى‌ها بسنده مى‌شود.


من اسپيده بازم همدانى که لانه دارم اندر کُه نهانى

به بال خود پرم کوهان به کوهان به چنگ خود کنم نججير بانى

- و يا اين دو بيتى ديگر:


بشم به الوند دامان مونشانم دامن از هر دو گيتى‌‌ها وشانم

نشانم نوله و مويم به زارى بى که بلبل هنى اول نشانم

   زبان باباطاهر
زبان باباطاهر عارف بزرگ اوايل قرن پنجم ساده و بى‌پيرايه است، هم در کلمات قصارش که به زبان شيوا و روان عربى است و تسلط او را به اين زبان به خوبى آشکار مى‌کند هم در دو بيتى‌هايش براى زنده نگه‌داشتن زبان مادرى است. باباطاهر دو بيتى‌هايش را به لهجه‌اى سروده که نشان دهندهٔ زبان پهلوى است و بى‌گمان محبوبيت و شهرت باباطاهر مرهون توجهى است که به اين زبان و اين کشور داشت و با نهايت سادگى با آهنگ دل‌نشين، روح ايرانى را تسلى بخشيده است. از طرفى به‌کار گرفتن وزن روان بحر هزج مسدس محذوف، ديگر دليل گويائى است که براى جاودانه ساختن زبان و لهجه مردمى که در گوشه‌اى از اين مرز و بوم به زندگى ساده‌اى مشغول بودند تلاش کرد و به‌طورى که امروزه کم‌تر ايرانى را مى‌توان ديد که حداقل يکى يا دو تا از ابيات باباطاهر همدانى را از حفظ نداشته باشد و در هنگام غم و اندوه و شادى و سرور آن را زمزمه نکند.

دو بيتى‌هاى باباطاهر از عمق جانش‌ مايه گرفته است و چنان با آتش عشق حقايق آميخته است که هر خواننده را هر قدر هم دردناک باشد تسلى مى‌دهد. دو بيتى‌هايش از عمق روح مردمى اندوه‌ رسيده و شکست خورده و آزاده متفکر گوئى سرچشمه گرفته است که در شهرت اين عارف شيفته جان در سراسر ايران و جهان طنين‌انداز است. در دو بيتى‌هاى باباطاهر تازگى و لطافت گلبرگ‌هاى باران و احساسات پاک او از مظاهر زندگى چنان نفهته است که هر خواننده‌اى را مدت‌ها به خود مشغول مى‌دارد و به همين مناسبت براى دريافت اخلاق و روش زندگانى باباطاهر بايد از سادگى که در زبانش جارى است مدد گرفت از ترانه‌هاى زيبائى که آرامش و قدرت به خواننده مى‌بخشد. همين قدرت کلام باباطاهر است در روح مَردُم اثر جاودانه‌اى نهاده است.

همين امر خود يکى ديگر از دلايلى است بر توانائى فکر و انديشه اين بزرگ‌مرد تاريخ و زبان و ادب فارسى که در جاودانه ساختن زبان و ادبيات ما به‌کار گرفته زيرا باباطاهر با زبان ساده توده محروم صحبت مى‌کند باباطاهر زبان گويائى از عشق و محبت است و زبانى است که دردهاى مردم اين سرزمين را بيان مى‌کند و با مهربانى و سادگى بر زخم‌هاى نهفتهٔ روح اين مردم التيام مى‌بخشد. به زبان مَردُمى که مى‌خواهند حرف بزنند و زبان ادبى را نمى‌دانند و قادر به درک انديشه تواناى فردوسى که در تراژدى‌هايش آفريده نيستند و با منوچهرى و سعدى و حافظ فقط آشنائى اسمى دارند و باباطاهر با زبان ساده بيان موسيقى آرام خداشناسى را به آنان مى‌آموزد و اينگونه مى‌نوازد:


شب تاريک و سنگستان و مومست قدح از دست مو افتاد و بشکست

نگه دارنده‌اش نيکو نگه داشت و گرنه صد قدح نفتاده بشکست

بدون شک صاحب چنين کلامى نمى‌تواند از دانش فلسفه دور باشد و، همين دو بيتى کافى است تا همه افسانه‌هاى بى‌اساس را که دربارهٔ اين عارف سوخته جان و اين انسان آگاه خردمند بر سر زبان‌ها است به توبه فراموشى سپارَد و مَردُم اين کشور بزرگانى همچون باباطاهر را چنان ببينند که او مى‌انديشيد يعنى آنگونه که به فکر نجات جامعه از اسارت فقر و جهل بود.


اگر دستم رسد به چرخ گردون ازو پرسم که اين چون است و آن چون

يکى را داده‌اى صد گونه نعمت يکى را قرص جو آلوده در خون

اين شدت علاقه و اشتياقى که مَردم اين سرزمين به دو بيتى‌هاى باباطاهر همدانى ابراز داشته‌اند دليلى روشن و گويا دربر دارد که کم‌کم آن لهجه اصلى پهلوى و يا فهيلوى يا لرى در اثر کثرت استعمال اشعار به زبان روان فارسى درى تبديل شده است.
/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در جمعه 1390/03/13 و ساعت 18:5 |
عطار


فريدالدين ابوحامد محمدبن ابوبکر ابراهيم بن اسحق عطار کدکنى نيشابورى شاعر و عارف نام‌آور ايران در قرن ششم و آغاز قرن هفتم است. ولادت وى به سال ۵۳۷ در کدکن از اعمال نيشابور اتفاق افتاده است.

از ابتداى کار و اطلاعى در دست نيست جز آنکه نوشته‌اند پدر وى در شادياخ نيشابور عطارى عظيم‌القدر بود و بعد از وفات او فريد‌الدين کار پدر را دنبال کرد و دکان عطارى (داروفروشى) آراسته داشت.

مسلماً عطار در آغاز حيات و گويا تا مدتى از دورهٔ تحقيق در مقامات عرفانى، شغل داروفروشى خود را که لازمهٔ آن داشتن اطلاعاتى از طب نيز بوده حفظ کرده و در داروخانه سرگرم طبابت بوده است. خود در کتاب خسرونامه گويد:

بمن گفت اى بمعنى عالم‌افروز چنين مشغول طب گشتى شب و روز....

و باز در مصيبت‌نامه گفته است:

مصيبت‌نامه کاندوه جهانست الهى‌نامه کاسرار عيانست
بداروخانه کردم هر دو آغاز چگونه زود رستم زين و آن باز
بداروخانه پانصد شخص بودند که در هر روز نبضم مى‌نمودند

با توجه به اشارهٔ شاعر معلوم مى‌شود که انقلاب حال او هم در زمان پزشکى و داروگرى دست داده بود و او آثارى در همان ايام پديد آورد. بنابراين افسانهٔ معروفى که دربارهٔ انقلاب حال عطار موجود است ساختگى به‌نظر مى‌آيد. دربارهٔ اين حادثه جامى چنين آورده است: 'گويند سبب توبهٔ وى آن بود که روزى در دکان عطارى مشغول و مشعوف به معامله بود، درويشى آنجا رسيد و چند بار - شيءلله - گفت. وى به درويش نپرداخت. درويش گفت اى خواجه تو چگونه خواهى مرد؟ عطار گفت چنانکه تو خواهى مرد! درويش گفت تو همچون من مى‌توانى مرد؟ عطار گفت بلي! درويش کاسهٔ چوبين داشت زير سر نهاد و گفت الله و جان بداد. عطار را حال متغيّر شد، و دکان برهم زد و باين طريقه درآمد' .

عرفا دربارهٔ مشايخ متقدم ازين‌گونه اقوال بسيار دارند. مسلماً انقلاب حال عطار در همان اوان که از راه پزشکى و داروفروشى به خدمت خلق سرگرم بود، دست داد، و او که سرمايهٔ کثير از ادب و شعر اندوخته بود، انديشه‌هاى عرفانى خود را به‌نظم روان دل‌انگيز درمى‌آورد و همچنان به‌کار خود ادامه مى‌داد و اين حالت بسيارى از مشايخ بود که وصول به مقامات و مدارج معنوى آنان را از تعهد مشاغل دنيوى و کسب معاش باز نمى‌داشت.

نورالدين عبدالرحمن جامى، يعنى قديمى‌ترين کسى از متصوفه که به زندگى عطار اشاره کرده، او را از مريدان شيخ مجدالدين بغدادى معروف به خوارزمى از تربيت‌يافتگان شيخ نجم‌الدين کبرى شمرده است. اگرچه عطار در ابتداى تذکرةالاولياء به رابطهٔ خود با مجدالدين بغدادى اشاره کرده است، ليکن در آنجا تصريحى نيست بر اينکه از پيروان و تربيت‌يافتگان وى باشد. به‌هرحال عطار قسمتى از عمر خود را بر رسم سالکان طريقت در سفر گذراند و از مکه تا ماوراءالنهر بسيارى از مشايخ را زيارت کرد و در همين سفرها و ملاقات‌ها بود که به خدمت مجدالدين بغدادى نيز رسيد؛ و مى‌گويند در پيرى شيخ هنگامى که بهاءالدين محمد پدر جلال‌الدين محمد معروف به مولوى با پسر خود رهسپار عراق بود، در نيشابور به خدمت شيخ رسيد و شيخ نسخه‌اى از اسرارنامهٔ خود را به جلال‌الدين که در آن هنگام کودکى خردسال بود، بداد.

عطار مردى پرکار و فعال بود و چه هنگام اشتغال به کار عطارى و چه در دورهٔ اعتزال و گوشه‌گيرى، که گويا در اواخر عمر دست داده بود، به‌نظم مثنوى‌هاى بسيار و پديد‌آوردن ديوان غزليات و قصايد و رباعيات خود، و تأليف کتاب نفيس و پرارزش تذکرةالاولياء سرگرم بود. دولتشاه دربارهٔ آثار او گويد: 'و شيخ را ديوان اشعار بعد از کتب مثنوى چهل هزار بيت باشد از آن جمله دوازده هزار رباعى گفته، و از کتب طريقت تذکرةالاولياء نوشته، و رسائل ديگر به شيخ منسوب است، مثل اخوان‌الصفا و غير ذلک، و از نظم آنچه مشهور است اين است: اسرارنامه، الهى‌نامه، مصيبت‌نامه، جواهرالذات، وصيت‌نامه، منطق‌الطير، بلبل‌نامه، حيدرنامه، شترنامه، مختارنامه، شاهنامه. دوازده کتاب نظم است و مى‌گويند چهل رساله نظم کرده و پرداخته اما نسخ ديگر متروک و مجهول است و قصايد و غزليات و مقطعات شيخ مع رباعيات و کتب مثنوى صد هزار بيت بيشتر است.'

شاعر خود در قسمتى از منظومهٔ خسرونامهٔ خويش مثنويات خود را نام برده و گفته است:

مصيبت‌نامه کاندوه جهانست الهى‌نامه کاسرار عيان است
به داروخانه کردم هر دو آغاز چگويم زود رستم ز اين و آن باز ...
مقامات طيور(۱) ما چنانست که مرغ عشق را معراج جانست
چو خسرونامه را طرزى عجيب است ز طرز او که ومه با نصيب است

(۱). مراد منطق‌الطير است.

غير از آنچه در قول دولتشاه و ابيات عطار ديده‌ايم آثار متعدد ديگرى را نيز به او نسبت داده‌اند و به قول هدايت در رياض‌العارفين 'گويند کتاب شيخ يکصد و چهارده جلد است' و اين عدد حقاً اغراق‌آميز به‌‌نظر مى‌رسد.

غير از اسرارنامه، الهى‌نامه، مصيبت‌نامه، جواهرالذات (يا جوهر ذات)، وصيت‌نامه، منطق‌الطير، بلبل‌نامه، حيدرنامه، (يا حيدرى‌نامه)، شترنامه، مختارنامه، شاهنامه، خسرونامه (يا گل و خسرو)، ديوان غزليات و قصايد و رباعيات که تاکنون ديده و گفته‌ايم، منظوم‌هاى ديگرى به‌نام مظهرالعجايب، هيلاج‌نامه، لسان‌الغيب، مفتاح‌الفتوح، بيسرنامه (يا پسرنامه)، سى فصل و جز آنها را هم به او منسوب دانسته‌اند که بعضى از آنها به سبب رکاکت الفاظ و سستى فکر و انديشه و اظهار تمايل شديد و متعصبانه به تشيع، مسلماً از عطار نيشابورى نيست (زيرا عطار در آثار اصلى خود چند بار به دورى خويش از تعصب اشاره کرده و بارها هر چهار خليفهٔ راشد را به يک نحو ستوده و به احترام ياد نموده است.) و از شاعر ديگرى است و به عطار نسبت يافته. مرحوم استاد سعيد نفيسى در کتاب خود دربارهٔ شرح احوال عطار، درين باره بحثى مستوفى دارد و بايد به آن مراجعه کرد. با اين‌حال بايد متوجه بود که نفى انتساب بعضى از منظوم‌هاى منسوب عطار نيشابورى به او، دليل آن نمى‌شود که آثار منظوم او را اندک بدانيم زيرا شاعر خود کثرت اشتغال خويش را به شعر و به نظم منظوم‌هاى گوناگون ياد کرده و به اينکه معاصران به‌همين سبب وى را 'بسيارگوي' دانسته بوده‌اند اشاره نموده است و در خسرونامه مى‌گويد:

کسى کاو چون منى را عيب جويست همى گويد که او بسيار گويست
وليکن چون بسى دارم معانى بسى گويم تو مشنو مى تو دانى
گهى آخر بديدن نيز ارزد چنين گفتن شنيدن نيز ارزد

از ميان اين مثنوى‌هاى عرفانى دل‌انگيز از همه مهمتر و شيواتر که بايد آن را تاج مثنوى‌هاى عطار دانست، منطق‌الطير است که منظومه‌اى است رمزى بالغ بر ۴۶۰۰ بيت. موضوع آن بحث طيور از يک پرندهٔ داستانى به‌نام سيمرغ است. مراد از طيور در اينجا سالکان راه حق و مراد از سيمرغ وجود حق است. از ميان انواع طيور که اجتماع کرده بودند هدهد سمت راهنمائى آنان را پذيرفت (= پير مرشد) و آنان را که هريک به عذرى متوسل مى‌شدند (تعريض به دلبستگى‌ها و علائق انسان به جهان که هريک به‌نحوى مانع سفر او به‌سوى حق مى‌شود)، با ذکر دشوارى‌هاى راه و تمثل به داستان شيخ صنعان، در طلب سيمرغ به‌حرکت مى‌آورد و بعد از طى هفت وادى صعب که اشاره است به هفت مرحله از مراحل سلوک (يعني: طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فقر و فنا)، بسيارى از آنان به‌علل گوناگون از پاى درآمدند و از آن همه مرغان تنها سى مرغ بى‌بال و پر و رنجور باقى ماندند که به حضرت سيمرغ راه يافتند و در آنجا غرق حيرت و انکسار و معترف به‌عجز و ناتوانى و حقارت خود شدند و به فنا و نيستى خود در برابر سيمرغ توانا آگهى يافتند تا بسيار سال برين بگذشت و بعد از فنا زيور بقاء بوشيدند و مقبول درگاه پادشاه گرديدند.

اين منظومهٔ عالى کم‌نظير که حاکى از قدرت ابتکار و تخيل شاعر در به‌کار بردن رمزهاى عرفانى و بيان مراتب سير و سلوک و تعليم سالکان است، از جملهٔ شاهکارهاى جاويدان زبان فارسى است. نيروى شاعر در تخيلات گوناگون، قدرت وى در بيان مطالب مختلف و تمثيلات و تحقيقات و مهارت وى در استنتاج از بحث‌ها، و لطف و شوق و ذوق مبهوت‌کنندهٔ او در تمام موارد و در تمام مراحل، خواننده را به حيرت مى‌افکند و بدين نکته اقرار مى‌دهد که پرگوئى عطار که معاصران او مى‌گفته‌اند، از مقولهٔ گفتار مکثاران ديگر نيست که مهذار و بيهوده گويند. اين مرد چيره‌دست توانا و اين عارف و اصل دانا، حقايق فراوان را به‌سرعت درک مى‌کرد و با زبانى که در روانى و گشادگى از عالم بالا تأييدات بى‌منتهى داشت، به‌نظم درمى‌آورد. شاعرى‌کردن درين موارد براى او به‌منزلهٔ سخن گفتن مردى بود که به فصاحت و بلاغت خو گرفته باشد و هرچه گويد فصيح و بليغ باشد. وجود چنين منظومهٔ عالى کم‌نظيرى است که ما را از قبول منظوم‌هاى سست و بى‌مايه‌ئى مانند مظهرالعجائب و لسان‌الغيب به‌نام عطار باز مى‌دارد. غالب منظومه‌هاى عطار و هم‌چنين ديوان قصايد او در ايران و هند به‌طبع رسيده و بعضى از آنها مکرر چاپ شده است.

اثر منثور عطار کتاب تذکرةالاولياء او است که از کتب مشهور پارسى و از جملهٔ مآخذ معتبر در شرح احوال و گفتارهاى مشايخ صوفيه است. در اين کتاب سرگذشت نود و شش تن از اولياء و مشايخ با ذکر مقامات و مناقب و مکارم اخلاق و نصايح و مواعظ و سخنان حکمت‌آميز آنان آمده است. شيوهٔ نگارش اين کتاب برهمان منوال است که در آثار منظوم عطار مى‌بينيم يعنى نثر آن ساده و دور از تکلف و مقرون به فصاحت طبيعى کلام پارسى است و تأليف آن بايد در پايان قرن ششم يا اوايل قرن هفتم صورت گرفته باشد.

عطار در قتل عام نيشابور به‌سال ۶۱۸ به‌دست سپاهيان مغول به شهادت رسيد و مزار او هم در جوار آن شهر است.

عطار به حق از شاعران بزرگ متصوفه و از مردان نام‌آور تاريخ ادبيات ايران است. کلام ساده و گيرندهٔ او که با عشق و اشتياقى سوزان همراه است، همواره سالکان راه حقيقت را چون تازيانهٔ شوق به جانب مقصود راهبرى کرده است. وى براى بيان مقاصد عاليهٔ عرفانى خود بهترين راه را که آوردن کلام بى‌پيرايهٔ روان و خالى از هر آرايش و پيرايش است، انتخاب کرده و استادى و قدرت کم‌نظير او در زبان و شعر بوى اين توفيق را بخشيده است که در آثار اصيل و واقعى خود اين سادگى و روانى را که به روانى آب زلال شبيه است، با فصاحت همراه داشته باشد. وى اگرچه به‌ظاهر کلام خود وسعت اطلاع سنائى و استحکام سخن و استادى و فرمانروائى آن سخنور نامى را در ملک سخن ندارد، ولى زبان نرم و گفتار دل‌انگيز او که از دلى سوخته و عاشق و شيدا برمى‌آيد حقايق عرفان را به‌نحوى بهتر در دل‌ها جايگزين مى‌سازد، و توسل او به تمثيلات گوناگون و ايراد حکايات مختلف هنگام طرح يک موضوع عرفانى مقاصد معتکفان خانقاه‌ها را براى مردم عادى بيشتر و بهتر روشن و آشکار مى‌دارد.

شايد به‌همين سبب است که مولانا جلال‌الدين بلخى رومى که عطار را قدوهٔ عشاق(۲) مى‌دانسته او را به‌منزلهٔ روح و سنائى را چون چشم او معرفى کرده و گفته است:

عطار روح بود سنائى دو چشم او ما از پى سنائى و عطار آمديم

(۲). هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يک کوچه‌ايم

و جامى شاعر سخن‌شناس دربارهٔ او گفته است: 'آنقدر اسرار توحيد و حقايق اذواق و مواجيد که در مثنويات و غزليات وى اندراج يافته، در سخنان هيچ‌يک از اين طايفه يافته نمى‌شود.
/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در جمعه 1390/03/13 و ساعت 18:5 |
سعدى
الشيخ‌الامام المحقق ملک‌الکلام افصح المتکلمين ابومحمد مشرف‌الدين (شرف‌الدين) مصلح‌بن عبدالله‌بن مشرف‌السعدى الشيرازى بزرگترين شاعرى است که بعد از فردوسى در آسمان ادب فارسى درخشيده است و هنوز مى‌درخشد. در نام و نسب و تاريخ وفات اين استاد بزرگ ميان نويسندگان و مؤلفان قديم اختلاف است و سرچشمهٔ اين اختلاف‌ها شهرت فراوان سعدى و افتادن نام بلندش در افواه خاص و عام است. اما بنابر آنچه از تحقيق در مأخذهاى موثق برمى‌آيد نام و نسب درست او همان است که در آغاز اين مقال آمده است.

تخلص 'سعدي' به‌سبب انتساب اين استاد سخن به سعد‌بن ابى‌بکر بن سعد بن زنگى‌ است.

شهرتى که سعدى در حيات خود به‌دست آورد بعد از مرگ او با سرعتى بى‌سابقه افزايش يافت و او به‌زودى به‌عنوان بهترين شاعر زبان فارسى و يا يکى از بهترين و بزرگترين آنان شناخته شد و سخن او معيار و محک فصيحان و بليغان فارسى‌زبان قرار گرفت.

شهرت سعدى معلول چند خاصيت در او است. نخست اينکه سعدى زبان فصيح و بيان معجزآساى خود را تنها وقف مدح و يا بيان احساسات عاشقانه نکرد بلکه بيشتر آن را به‌خدمت ابناء نوع گماشت و در راه سعادت آدميزادگان به‌کار برد. دوم آنکه وى نويسنده و شاعرى جهانديده و سرد و گرم روزگار چشيده و مطلع بود. سوم آنکه سخن گرم و لطيف خود را همراه با مثل‌ها و حکايت‌هاى دلپذير بيان کرد. چهارم آنکه در مدح و غزل راهى نو و تازه پيش گرفت. و پنجم آنکه در عين وعظ و حکمت و هدايت خلق شاعرى شوخ و بذله‌گو و شيرين‌بيان است و خواننده خواه و ناخواه مجذوب او مى‌شود. بالاتر از همهٔ اينها فصاحت و شيوائى کلام سعدى در سخن به پايه‌اى است که واقعاً او را سزاوار عنوان 'سعدى‌ آخرالزمان' (هرکس به‌زمان خويش بودند من سعدى آخرالزمانم) ساخته است. وى توانست زبان ساده و فصيح استادان پيشين را احياء کند و از قيد تکلف‌هائى که در نيمهٔ دوم قرن ششم و قرن هفتم گريبانگير سخن فارسى شده بود رهائى بخشد و شعر پارسى را که بعد از رودکى و دقيقى و فرخى و فردوسى به‌تدريج به تعقيد و ابهام و تکرار معانى گرائيده و با لفظ‌هاى مغلق و دشوار و گاه دور از ذوق سليم آميخته شده بود، به‌همان درجه از کمال و زيبائى و جلا و روشنائى و لطف و دلربائى برساند که فردوسى رسانيده بود.

سعدى در اين نهضت و بازگشت به روش فصيحان متقدم در حقيقت به اساس و مبناى کار آنان توجه داشت نه به ظاهر قول‌هاى آنان. بدين لحاظ سعدى در شعر، همچنان‌که در نثر، سبکى نو دارد و آن ايراد معنى‌ها و مضمون‌هاى بسيار تازه و لطيف و ابداعى در لفظ‌هاى ساده و روان و سهل است که در عين حال همهٔ شرط‌هاى فصاحت را به‌حد اعلاء در بردارد.

سعدى با آنکه در ادب عربى و دانش‌هاى شرعى و دينى تبحر کافى داشت هيچ‌گاه فارسى را فداى لفظ‌هاى غريب عربى نکرد به‌نحوى که نزديک به تمام واژه‌هاى تازى که به‌کار برده است از نوع لغت‌هائى هستند که در زبان فارسى رسوخ کرده و رواج يافته و مستعمل و مفهوم بوده‌اند. در شعر و نثر سعدى شيوهٔ شاعران قرن ششم و هفتم که مبالغه در ايراد واژه‌ها و ترکيب‌هاى دشوار عربى بود تعديل گرديد. متقدمان پارسى‌زبان در توصيف شعر سعدى ديوان او را 'نمکدان شعر' (تذکرةالشعراء، ص ۲۳۳) گفته‌اند و الحق اين تعبيرى است سزاوار و رسا، چه به حقيقت شعر سعدى همگى 'نمک' و 'مزه' و 'شيريني' و 'لطافت' است.

   ولادت و مرگ
تاريخ ولادت او را به قرينهٔ سخن او در گلستان مى‌توان به تقريب در حدود سال ۶۰۶ هجرى دانست. وى در شيراز در ميان خاندانى که 'از عالمان دين بودند' ولادت يافت. وفات سعدى را در مأخذها به چندگونه نوشته‌اند اما ذى‌الحجهٔ سال ۶۹۰ هـ به حقيقت نزديکتر است.

   شرح زندگانى
از کودکى تحت تربيت پدر قرار گرفت و از هدايت و نصيحت او برخوردار گشت ولى در خردسالى يتيم شد و ظاهراً در حجر تربيت نياى مادرى خود قرار گرفت و مقدمات دانش‌هاى ادبى و شرعى را در شيراز آموخت و براى اتمام تحصيل به بغداد رفت و در مدرسهٔ معروف نظاميهٔ آن شهر به ادامه تحصيل پرداخت و در همين شهر بود که خدمت جمال‌الدين ابوالفرج عبدالرحمن جوزى (مقتول به‌سال ۶۵۶) ملقب به 'المحتسب' نوادهٔ ابوالفرج بن الجوزى را درک کرد. سعدى از اين بزرگ به‌عنوان 'مربي' و 'شيخ' ياد مى‌کند و البته مراد سعدى از شيخ و مربى کسى است که وى را در دانش‌هاى دينى و شرعى در کنف تربيت داشت نه در تصوف، و على‌الظاهر بايد سعدى در حدود بيست و چهار پنج سالگى خود خدمت اين استاد را درک کرده باشد. نعمت چنين تربيتى نسبت به سعدى براى چندتن از پيران عهد او از آن‌جمله براى شهاب‌الدين ابوحفص عمربن محمد سهروردى (متوفى به‌سال ۶۳۲) حاصل شده و سعدى از صحبت و اقامت در خدمت او و استماع سخنان عارفانه‌اش بهره برده است. سعدى در کسب نظرهاى عارفان و قبول تربيت ايشان گويا به پير و مرادى تنها اکتفا نکرده بلکه به عده‌اى از آنان ارادت ورزيده و از ايشان کسب فيض کرده و در عين حال که مانند يک مريد تابع و فرمانبردار مطلق آنان نبوده از راه صحبت و مصادقت، از گفتار و نظرهاى ايشان برخوردار شده و احياناً بعضى از نظرهايشان را نيز پذيرفته است اما اينکه دولتشاه و هدايت سعدى را مريد شيخ عبدالقادر گيلانى (م ۵۶۱) نوشته‌اند اشتباه محض است.

بعد از سال‌هاى تحصيل در بغداد و استفاده از درس بزرگترين مدرسان و مشايخ عهد، سعدى سفرهاى طولانى خود را به حجاز و شام و لبنان و روم آغاز کرد و بنابر اشارهٔ خود در اقصاى عالم گشت و با هرکس ايام را به‌سر برد و به‌هر گوشه‌اى تمتعى يافت و از هر خرمنى خوشه‌اى برداشت. اين سفرها که در حدود سال ۶۲۰-۶۲۱ آغاز شد مقارن سال ۶۵۵ با بازگشت به شيراز پيان يافت. در مراجعت به شيراز سعدى در شمار نزديکان سعدبن ابى‌بکر بن سعدبن زنگى درآمد ولى در عين انتساب به دربار سلغرى و مدح پادشاهان آن سلسله و ستايش عده‌اى از مردان بزرگ عهد، هرگز يک شاعر دربارى نشد بلکه زندگى را به آزادگى و ارشاد و خدمت به خلق گذرانيد و از آن پس عمرش در شيراز به‌نظم قصيده‌ها و غزل‌ها و تأليف رساله‌هاى مختلف او و شايد به وعظ و تذکير مى‌گذشت و يک‌بار نيز سفرى به مکه کرد و از راه تبريز به شيراز بازگشت و در اين سفر بود که با شمس‌الدين صاحب ديوان و برادرش عطاملک جوينى ملاقات نمود.

سعدى از گويندگانى است که در زمان حيات خويش در ميان فارسى‌شناسان کشورهاى مختلف از آسياى صغير گرفته تا هندوستان شهرت بسيار حاصل کرد. امير خسرو دهلوى و حسن دهلوى در غزل‌هاى خود از سعدى پيروى مى‌کرده‌اند و سيف‌الدين محمد فرغانى از اينکه شعرهاى خود را به پيشگاه استاد بزرگ سخن مى‌فرستاده خود را چنين ملامت مى‌کرده است:


مرا از غايت شوقت نيامد در دل اين معنى که آب پارگين نتوان سوى کوثر فرستادن

مرا آهن در آتش بود از شوقت، ندانستم که مس از ابلهى باشد به‌کان زر فرستادن

حديث شعر من گفتن به پيش طبع چون آبت به آتشگاه زردشتست خاکستر فرستادن

بر آن جوهرى بردن چنين شعر آنچنان باشد که دست‌افزار جولاهان بر زرگر فرستادن ....

سعدى بيشتر اتابکان سلغرى و وزيران و واليان و عاملان بزرگ فارس و چندتن از مردان ديگر عهد خود را مدح گفت. بزرگترين ممدوح او از ميان سلغريان اتابک مظفرالدين ابوبکر پسر سعدبن زنگى (۶۲۳-۶۵۸) است که شاعر 'بوستان' يا 'سعدى‌نامه' را به او تقديم کرد. ممدوح ديگر سعدى که شاعر در حقيقت به وى اختصاص داشته است سعدبن ابوبکر (متوفى ۶۵۸) است که بيشتر از دوازده روز عنوان اتابکى نداشت و سعدى 'گلستان' را در سال ۶۵۶ به او تقديم کرد و نام او را در مقدمهٔ بوستان و بعضى از قصيده‌ها و در دو مرثيهٔ مؤثر که در مرگ او ساخته آورده است.

از ميان ديگر ممدوحان سعدى شمس‌الدين محمد صاحبديوان و برادر او علاءالدين عطاملک جوينى بيش از همه مورد ستايش وى قرار گرفته و استاد را در مدح آنان قصيده‌هاى غرّا و آن هر دو بزرگ را در حق استاد پرورش‌ها و بزرگداشت‌هاى بسيار بوده است. قسمتى از ديوان شيخ که دربردارندهٔ قطعه‌هائى به‌عربى و فارسى و غالباً در مدح صاحبديوان جوينى ساخته شده است به‌نام او 'صاحبيه' ناميده شده و بعيد نيست که اين تسميه از خود شاعر باشد.

   آثار سعدى
آثار سعدى به دو دستهٔ منظوم و منثور تقسيم مى‌شود. دربارهٔ آثار منثور او بعد از اين و در جاى خود بحث خواهد شد. در رأس اثرهاى منظوم سعدى يکى از شاهکارهاى بلامنازع شعر فارسى قرار درارد که در نسخه‌هاى کهن کليات 'سعدى‌نامه' ناميده شده ولى بعدها به 'بوستان' شهرت يافته است. اين منظومه‌ که تاريخ شروعش معلوم نيست در سال ۶۵۵ هجرى به اتمام رسيد و در موضوع اخلاق و تربيت و وعظ و تحقيق است و ده باب دارد به‌نام‌هاي: عدل، احساس، عشق، تواضع، رضا، ذکر، تربيت، شکر، توبه، مناجات و ختم کتاب. بخش دوم از اثرهاى منظوم سعدى قصيده‌هاى عربى او است که اندکى کمتر از هفتصد بيت مشتمل بر معانى غنائى و مدح و نصيحت و يک قصيده در مرثيهٔ المستعصم‌بالله است. بخش سوم قصيده‌هاى فارسى در موعظه و نصيحت و توحيد و مدح شاهان و بزرگان است. بخش چهارم مرثيه‌هاى شاعر است مشتمل بر چند قصيده در مرثيهٔ المستعصم و ابوبکربن سعدبن زنگى و سعدبن ابوبکر و امير فخرالدين ابى‌بکر و عزالدين احمدبن يوسف و يک ترجيع‌بند مؤثر در مرثيهٔ اتابک سعدبن ابى‌بکر. بخش پنجم غزل‌هاى سعدى شامل ملمعات، مثلثات، ترجيعات، طيبات، بدايع، خواتيم و غزل قديم. بخش ششم صاحبيه که ذکر آن گذشت. بخش هفتم خبيثات و آن مجموعه‌اى است از شعرهاى هزل و دو مثنوى انتقادى شيرين و چند غزل و قطعه و رباعى که همهٔ آنها رکيک نيست بلکه بعضى فقط متضمن مطايبه‌هاى مطبوع منظوم است.

نخستين جامع اثرهاى سعدى را، بعد از خود او، نمى‌شناسيم اما مسلم است که شيخ اثرهاى خود را شخصاً جمع‌آورى و منظم مى‌کرد. مشهورترين جامع کليات آثار سعدى على‌بن احمدبن ابى‌بکر بيستون است که تنظيم غزل‌ها بر مبناى حرف‌هاى آخر بيت‌ها و ترتيب فهرست کليات از او است اما از مقدمهٔ بيستون برمى‌آيد که پيش از آنکه او به تنظيم جديدى از آثار شيخ مبادرت کند جامعى ديگر اين کار را کرده بوده است.
/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در جمعه 1390/03/13 و ساعت 18:4 |
مسعود سعد
اوج اقتدار دودمان غزنوى در روزگار سلطان‌محمود و سال‌هائى از دوران پادشاهى سلطان‌مسعود بود. در زمان سلطان‌مسعود، سلجوقيان به‌تدريج نيرو گرفتند، تا سرانجام در سال ۴۳۱، در دندانقانِ مرو، لشکريان مسعود را شکست قطعى دادند و مسعود به تقريب يک‌سال بعد در حال شکست و عزيمت، در راه هندوستان به‌دست اطرافيان خود کشته شد؛ و افول ستارهٔ بخت غزنويان از همين جا آغاز گرديد. از اين تاريخ، به مدت بيست‌سال، شش تن از شاهزادگان هر يک مدت کوتاهى سلطنت کردند تا سرانجام درسال ۴۵۱ (۱)، آخرين فرزند سلطان‌مسعود، به‌نام سلطان‌ابراهيم به پادشاهى نشست. چون بيشترين قسمت زندگانى مسعود سعد و دورهٔ اول زندان او در زمان همين پادشاه بوده است، بحثى دربارهٔ پادشاهى او در اينجا ضرورى به‌نظر نمى‌رسد.

(۱). تاريخ درگذشت فرخ‌زاد و جلوس ابراهيم، در کتاب‌ها - به استناد طبقات ناصرى - ۴۵۰ ذکر شده، اما ابوالفضل بيهقى که خود شاهد و ناظر واقعه بوده است، به صراحت آن را روز دوشنبه نوزدهم صفر ۴۵۱ ثبت کرده است (تاريخ بيهقى، دکتر فياض).

ابراهيم خود پيش از رسيدن به پادشاهى، در زمان فرمانروائى برادران خود، عبدالرشيد و فرخ‌زاد، شش‌سال در قلعهٔ بزغند و هفت‌سال در قلعهٔ ناى - جمعاً سيزده‌سال - زندانى بود و هنگامى که فرخ‌زاد از دنيا رفت، رجال دربار غزنين او را از زندان ناى بيرون آوردند و به تخت پادشاهى نشاندند.

در هنگام جلوس او، چغرى‌بيگ داود سلجوقى فرمانرواى خراسان و نواحى شرقى قلمرو سلجوقيان بود. سلطان ابراهيم از همان آغاز با چغرى‌بيگ و پس از او با پسر خود الپ‌ارسلان و پس از او با ملکشاه پيمان صلح بست و خاطر خود را از حملهٔ آنان آسوده ساخت و توانست با سياست و استبداد رأى، چهل‌ويک‌ سال فرمانروائى کند و متصرفات خود را در سرزمين هند گسترش دهد.

دربارهٔ لجاج و استبداد سلطان‌ابراهيم، در منابع قديم مانند سياست‌نامه و جوامع‌الحکايات و جز آن، حکايت‌ها آمده است، از جمله مؤلف تاريخ فرشته مى‌نويسد: 'روزى در راه به‌کارگرى رسيد که سنگى گران بر سر نهاده، براى بناى او مى‌برد و سخت ناتوان شده بود. سلطان را دل به رحم آمد و فرمود بينداز. کارگر آن را بينداخت و همچنان مدت‌ها آن سنگ در ميدان مى‌بود و اسبان را در حرکت صدمه مى‌رسانيد. از سلطان اجازه خواستند که آن را به کنارى نقل کنند. گفت: چون گفته‌ايم بگذاريد، اگر گوئيم برداريد، حمل بر بى‌ثباتى قول ما کنند و آن سنگ تا پايان عهد بهرام‌ساه در ميدان افتاده بود و محض احترام قول سلطان برنمى‌داشتند (به نقل از مقدمه مرحوم رشيد ياسمى بر ديوان مسعود سعد: ص يي).

سلطان‌ابراهيم، چنان‌که گفتيم، نيروى خود را صرف لشکرکشى به هندوستان و گسترش قلمرو فرمانروائى خود و به‌دست آوردن غنائم از آن سرزمين - مانند اسلاف خود - مى‌کرد، و فرماندهى سپاه را به فرزند خود به‌نام سيف‌الله محمود سپرده بود. چنان‌که از ديوان ابوالفرح رونى استنباط مى‌شود، لشکرکشى‌هاى سيف‌الدّوله به هندوستان، بايد از حدود سال ۴۶۰ آغاز شده باشد. مسعود سعد نيز قاعدتاً در همين سال‌ها در لاهور به سيف‌الدوله پيوسته است، چنان‌که در يکى از قصايد خود در مدح سيف‌الدوله که فرا رسيدن نوروز را به او تهنيت مى‌گويد، نوروز را مصادف ماه رجب ذکر مى‌کند (خجسته بادت نورزو و اين چنين نوروز ....... هزار جفت با مه رجب درياب) طبق محاسبهٔ علامهٔ قزويني، در آن روزگار که سيف‌الدوله در هند به کشورگشائى مى‌پرداخت، در سال‌هاى ۴۶۵ و ۴۶۶ و ۴۶۷ نوروز با ماه رجب مقارن بوده است. پس از پيروزى‌ها و رشادت‌هاى سيف‌الدوله، در سال ۴۶۹ چنانکه به صراحب در شعر مسعود سعد آمده است سلطان ابراهيم رسماً فرمانروائى هندوستان را با فرستادن خلعت و منشور، به او سپرد و مسعودسعد نيز که در جنگ‌ها در کنار او شرکت داشت و فتح‌نامه‌ها و قصيده‌ها در ستايش او مى‌سرود نديم و جليس و شاعر دربار او گرديد.
/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در جمعه 1390/03/13 و ساعت 18:2 |
شيخ محمود شبسترى
شيخ سعدالدين محمودبن امين‌الدين عبدالکريم بن يحيى شبسترى تبريزى از عارفان مشهور قرن هشتم و از شاعران متوسط پارسى‌گوى آن عهد است. ولادتش به‌سال ۶۸۷ هجرى در شبستر 'قريه‌اى نزديک به تبريز' اتفاق افتاد و تربيتش در تبريز صورت گرفت و در تصوف مريد و شاگرد شيخ بهاءالدين يعقوب تبريزى بود. وى در علوم معقول و منقول جامعيت و مرجعيت داشت و سفرهاى طولانى در ايران و خارج از ايران کرد و چندى نيز در کرمان اقامت گزيد و فرزندان او در آن سامان باقى ماندند و طايفه‌اى را به‌نام '‌خواجگان' تشکيل دادند. شيخ در جوانى و ظاهراً به سن سى و سه سالگى به سال ۷۲۰ هـ درگذشت و در زادگاهش شبستر در کنار استاد و مرادش شيخ بهاءالدين يعقوب به‌خاک سپرده شد.

از شيخ محمود چند اثر به‌نظم و نثر باقى‌مانده است که مهمتر از همهٔ آنها 'گلشن راز' است و آن منظومه‌اى است به‌بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف در ۹۹۳ بيت که شيخ آن را در جواب هفده سؤال منظوم اميرحسينى سادات هروى از شيخ بهاءالدين يعقوب تبريزى سرود. اين سؤال‌ها که بنابر تصريح شيخ به‌سال ۷۱۷ به مجلس شيخ بهاءالدين يعقوب رسيد شبسترى به اشارت او فى‌المجلس هر بيتى را به بيتى جواب گفت و باز پس فرستاد و بعد از آن بر بيت‌هاى سابق بيت‌هاى ديگرى افزود تا منظومهٔ گلشن راز به‌وجود آمد. اين منظومه نخستين اثر شعرى او است و به‌سبب سادگى و روانى و اشتمال بر معنى‌هاى عرفانى به‌زودى مطبوع طبع‌ها قرار گرفت و شرح‌هائى بر آن نوشته شد که از آن ميان روضهٔ اطهار از شاه نعمت‌الله ولى و مفاتيح‌الاعجاز از شمس‌الدين محمدبن على لاهيجى از همه معروف‌تر است. اثر منظوم ديگر شيخ 'سعادت‌نامه' است مشتمل بر سه هزار بيت و در هشت باب که شيخ در اين منظومه به سفرهاى طولانى خود و زيارت عالمان و مشيختان اشاره کرده و به ذکر مقام‌ها و قول‌هاى پنج‌تن از عارفان مشهور آذربايجان در قرن ششم به‌نام‌هاي: باباحسن سرخابى بابا فرج تبريزي، خواجه محمد کججاني، خواجه عبدالرحيم تبريزى و خواجه صاين‌الدين تبريزى پرداخته است.
/ نوشته شده توسط سید حامد رحمتی در جمعه 1390/03/13 و ساعت 18:2 |